طعم گیلاس

وبلاگ شخصی مرتضی فرجیان نژاد

۴۷ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

۲۵
شهریور

تقدیم به او که یادش حتا، لبخند بر لب آورد.

دلتنگ خنده‌های همیشه‌ات شده‌ام، مدت‌هاست...!

خمارِ چشمِ سیاهِ چون شبت شده‌ام، بی‌همتاست...!

اسیر کنار گرمَتَم ای همیشه در یاد و دور از دست

بنوشم از لبِ لعلِ چون شکرت، که نامیراست!

هوای روز و شبم در خیال تو آمد و شد

به خود که آمده‌ام اینک، سکوت حکمفرماست!

بیا و گرما بخش، تازه کن به ناز قدم‌هایت

هوای نفس‌های سردم، که سخت جانفرساست!

چه شیرین می‌شود آنگه که جام و یار در کار است

چه شیرین‌تر شود آنگه که «فافا» در کنار ماست!

  • مرتضی فرجیان نژاد
۱۱
خرداد

نیما یوشیج در نخستین جشن میلاد فرزندش نوشت:

«یک بهار، تابستان، پاییز و زمستان را دیدی... از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی کردن....»

فرناز جان...تو نیز بدان که همه چیز این جهان هر چقدر هم تلخ و ناگوار باشد، تو می‌توانی با نیکی و مهربانی همه‌اش را به شیرینی شکر کنی.

عمو مرتضا

 

  • مرتضی فرجیان نژاد
۰۵
آبان

پدر پیش از بیماری

امروز دومین سالمرگ توست پدر. دروغ نگویم اما غم از دست دادن تو هنوز هم تازه است به سان تازگیِ دیدنِ خاموشیِ ابدیِ تو در بستر سرد بیمارستان. باورت نمی‌شود اما هر بار که به خانه برمی‌گردم، هنوز یاد تو بر ذهن و زبان همه هست و هست. روزی که رفتی، شکرگزار خدا شدم که سرانجام دردت به‎‌آخر رسید، غافل از دلتنگیِ همیشگی بعد از آن. آنقدر خودخواه شده‌ام که بگویم می‌خواهم دوباره باشی، حتی در بستر بیماری. من و مریم دور از تو بودیم، و نتوانستیم آنگونه که شایسته‌اش بودی تیمارت کنیم. و خوشا به‌حال مادر، رضا، محبوبه و مهدیه که ثانیه ثانیه لحظاتِ بیماری را در کنارت نفس کشیدند و آه نکشیدند. باور مرگ تو برای آنان دشوار می‌نمود شاید، اما عذاب وجدانی برایشان نماند که کردند آنچه در توانشان بود، اینک هم به حتم دلتنگی‌های گاه به گاه برایشان مانده. مریم را نمی‌دانم اما من اینجا دور از تو و دیگران در این تنهایی و دلتنگی و حسرت خُرد شده‌ام. هنوز هم با خاطرات آن نیم ساعت آخری که دو هفته پیش از رفتنت با هم بودیم زندگی می‌کنم. نیم ساعتی که من حرف زدم و تو تنها با سکوتت جوابم را دادی.

این خاکِ لعنتی اصلن سرد نیست...

  • مرتضی فرجیان نژاد
۲۷
مهر

چرا به کودکانمان نمی‌گوییم

که خرس همیشه قهوه‌ای نیست...

آسمان، رنگی غیر از آبی هم دارد...

خورشید همیشه در آسمان نیست...

 

کاش کودکی را ببینم که خرس در نقاشی‌اش صورتی باشد یا آبی حتی...

 

  • مرتضی فرجیان نژاد
۱۷
مهر

همه در گریزند؛

به تنهایی،

از تنهایی،

و به تنهایی، دیگر بار.

 

  • مرتضی فرجیان نژاد
۰۶
مهر

زمینی‌ها،

تجربه می‌کنند

فصل فصل سال را،

هر یک،

از جایی.

  • مرتضی فرجیان نژاد
۰۷
مرداد


از آنچه بر یک قدیس گذشته است

باخبر نیست،

هیچ تن

و نیز آنچه خواهد گذشت

بر زنی

که تن خود را ارزانی دیگران کرده است

...

  • مرتضی فرجیان نژاد
۳۰
تیر


بس که گَرد نُسیان پراکنده‌ایم بر هم

انسان نام گرفته‌ایم.

در این همهمه نگذشتن از هم،

مجال بی‌خود گشتن، غنیمتی است نادر...

  • مرتضی فرجیان نژاد
۰۲
تیر

آن زمان

که به انتظار دیدنت

دیده بر هم نگذاشتم

تو گویی روی خدا را دیدم...

  • مرتضی فرجیان نژاد
۰۷
خرداد

از صبحدم

تکیه‌زده بر درگاه خانه

به جاده‌ای که در پشت کوه‌ها گم می‌شود

خیره مانده‌ام

هوا ابری است،

باران که ببارد

خواهی آمد

به این انتظار باور دارم...

  • مرتضی فرجیان نژاد